ماه دوم و آغاز سفر ما
سسلام پسر باهوشم 
امروز دوشنبه 92/1/26 بردمت بهداشت واسه قد وزن ماهانه خدارو شکر 3600وزنت وقدت 56 بود وگفتن که خوبه وایییییییییی بازم
آزمایش زردی آدم تنش می لرزه بابایی سردشت بود خودم بردمت خدارم شکر همه چی ات خوب بود عزیز دلم .فرداش با باباییی رفتیم بانه خونه بابا جون اخییییییییییییی دلم تو غربت پوسید ولی نه غربت نیست خدا بابایی و تورو دارممممممممم
تا بانه بیدار نشدی گل گل ام .امیدوارم همیشه در آرامش باشی پسر گلم روز به روز شیرین تر میشی آدم دلش میخواد بخوردت .مارفتیم بانه و استقبال گرمی ازت شد اسفند و نقل پول زیر قدمات ریختن قربونت بشم داماد کوچولوی من
فرداش من بابا جون و مامان جون بردیمت پیش خلیفه رضا تا کوچولوی ما اسم شرعی و اذان تو گوشش بخونن و اسمتو گذاشت آغا محمد .آخه بابایی خیلی دوست داشت اسمت محمد باشه ولی من به خاطر بد تلفظ کردن منطقه ما اسمتو آرسان گذاشتم به معنای نیک وپسندیده
بالاخره پسر ما اسم دار شد و اومدیم خونه از اون روز بله مهمونی ا شروع شدن همه اومدن پسر گل سونیارو ببینن همه میگفتن شبیه بابایی هستیی خدا کنه مثل بابایی هم خوب ومهربون باشی ولی زود عصبانی نشی
دایه حاجی هم چند روزی پیشمون بودن دست همه درد نکنه حالا بعدا مینویسم کیا اومدن مامان جونم واست گیفت درست کرده بود عکس شو میزارم تا روز 
40ام اونجا بودیم مراسم چهله برون انجام شد و برگشتیم خونه از کارات بگم جوجو شیر میخوری بعدش با دهنت صدای ترق تروق در میاری که خوشمزه است با پستونک و شیشه شیر عقت میگیره و زبون در میارم توام تکرار میکنی به صدا واکنش میدی با روغن کنجد ماساز ت میدم خوشت میاد میخندی فدات ش
م .این ام عکسای این روزا و مامان بزرگ ام دایه حاجی خیلی دوسش دارم


ماه دوم و آغاز سفر ما
